خرید بک لینک

خدا بعضی لحظات زندگیام با دردهایی که به جانم میافتند و جز تاریکی همدمی برای التیام در کنارم نمیبینم، یادآوری میکند چقدر تنهایم.

امشب از آن لحظات است

لحظاتی که زندگی نفرتانگیز میشود و نگاه خدا را بیشتر از همیشه طلب میکنم.

برچسب: نویسنده: رویا حسینی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 21:31

۲۱ اسفند بود که به زندگی مبتلا شدم، احتمالاً دوشنبه، شاید هم یکشنبه، به یاد ندارم! حتماً مامان و بابا ننشسته بودند به صورت منطقی به دلایل بچهدار شدن فکر کنند، بچهدار شدند چون همه بعد از ازدواج بچهدار میشدند. به قول مامان زنها اصلاً ازدواج میکنند که بچهدار شوند، که مادر شوند. حالا من نشستهام اینجا در شاید گذر از چهارپنجم عمرم، شاید هم دم در مرگ یا هر چه و هیچ فایدهای برای دنیا نداشتهام. دچار روزمرگی زندگی، تقلا برای سیر ماندن، برای دوست داشته شدن، برای رسیدن به آخر خط. بارها شده از ذهنم عبور کند که اگر میشد تمامش کنم و نگران خشم خدا نباشم؛ اما سریع گذشته است این وسوسه. اگر نبودم چه خللی در دنیا به وجود میآمد؟ اگر نباشم چه؟

برچسب: نویسنده: رویا حسینی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 13:16

صفحه بندی